تبليغاتX
سبزینه

سبزینه

نامه هایم از سفر حج

نامه هفتم؛ پرواز

سلام آقای من ...!

چند ساعت دیگر مانده به پرواز ما...

اما دلم پرواز کرده است به دیدن گنبد مسجدتان و دیدن اولین بار خانه خدایمان...

+ نوشته شده در  جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت 14:22  توسط الناز معتمدی  | 

نامه ششم؛ قرار

سلام آقای من ...!

چند شب است خوب به خواب نمی‌روم... تمام روز و شب دلهره دارم... اضطرابی بزرگ... گویی امتحان سختی در راه است... بار سفرم را تقریباً بستم... چند ساعت پیش بالاخره فهمیدیم کی عازم دیدارت هستیم... قرار است ساعت 8 شب در ترمینال 1 فرودگاه مهرآباد جمع شویم و راهی شویم... احتمالاً پرواز ما به سوی شهر مدینه... به سوی بارگاه سبزینه‌ات ساعت 12 شب به وقت ایران است ... انتظار از همه چیز سخت‌تر بود... باور کن...

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 13:27  توسط الناز معتمدی  | 

نامه پنجم؛ انتظار

سلام آقای من...!

این پنجمین نامه ای است که قبل از سفرم برایت می نویسم... نمی دانی چه احساس بی نظیری است وقتی می دانم هفته دیگر همین موقع ها دیگر می توانم پیشت باشم... حس بسیار عجیبی دارم...دو روز پیش دومین و آخرین جلسه ما با مسئولین کاروانمان بود... مدیر کاروانمان آقای قادری و روحانی مان حاج آقا مؤمنی هر دو جوان هستند و همین یک انرژی خیلی خوب به من و امید داد... البته توی جلسه ی اول فقط آقای قادری برامون صحبت کرد و انصافاً تمام و کمال چون توی این جلسه حرف های همه شده بود تکرار حرفهای او... خوش به حالش که این همه می تونه بیاد به زیارت شما و ما شاید برای اولین بار و آخرین باری باشه که شما رو می بینیم... ساک و کیف و چادر و یه عالمه کتاب هم بهمون دادند... بار سفر رو نیمه و نصفه بستم... روی لیست بلندبالایی همه چیز رو نوشتم که چیزی فراموش نشه... استرس تمام وجودم را گرفته... همه فکرم شده این سفر... همه وجودم... قرآن و تسبیح ارزشمند امام زاده صالحم که هر موقع دستم می گیرم میشم پر از آرامش از قبل بهم نزدیک تر شدند...

این چند روزه روزهای سخت و پرکاری بود... انرژی زیادی از دست دادم... ناراحتی پاهام به اوج رسیده... تمام ترس و لرزم از اینه که اونجا اونطور که باید و شاید نتونم از پس کارهام و این ۱۲ روز بربیام... فقط از خدا خواستم به من انرژی بده... از جلسه دو روز پیش نذر کردم برای برآورده شدن همون یه خواستم همون یه خواسته ای که می دونم برای خدامون هیچ کاری نداره ... سه روز توی مدینه پشت هم روزه بگیرم...

میشه یه خواهشی ازتون بکنم؟... میشه واسطه بشید پیش خدامون که یک کم هوای من رو محکم تر داشته باشه توی این چند وقت...

خدایا چقدر دلم وا می شه وقتی اینجا می نویسم... خدایا از این سبزینه جایت متشکرم که بی شک این انگشتان من ناتوان نیست روی کیبورد این دست خداست رو دستانم... حالا از امروز کاری ندارم در بین انبار کارهای مانده ام جز انتظار...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 1:24  توسط الناز معتمدی  | 

نامه چهارم؛ شور

سلام آقای من...!

يادت هست چه شور بی مانندی داشتم؟... هر روز اولین جایی که در اين دنیای مجازی می‌دیدم سايت لبیک بود... یادت هست چه هیجان عجیبی بود؟... می‌خواستیم زودتر بدانیم کی راهی دیدارت هستیم... هر روز دلشوره و شور... می‌خواستم زودتر خدمتت بیایم و بخواهم برایم دم مسيحایی‌ات را بدمی... آن روزها نمی‌دانستم رویم می‌شود بین این همه آدم، بین این همه مشکل، حرفی از غم‌هایم پیشت بزنم... آن روزها هم سخت می‌گذشت ... حالا فهمیده‌ام گویی سختی با زندگی من عجین شده... به دست آوردن‌هایم زیاد است و از دست دادن‌هایم کم و گزنده ... طوری که دوست دارم همه دست‌آوردهایم را بدهم و از دست داده‌هایم را فقط اندکی به دست آورم... اما... امروز می‌دانم که درست روی خط حکمت خدایم اگر می‌دهد لطف است و رحمت و اگر نمی‌دهد و می‌گیرد بی‌شک آن هم رحمت است...

آن روزها آنقدر آمدیم و رفتیم تا روز اولین همایش عمومی معلوم شد... آنجا دخترها و پسرهای زیادی فقط و فقط به عشق تو و خدایمان دو به دو آمده بودند... آن روز بغضی عجیب راه گلویم را بسته بود...  حرف‌ها جنسی تازه برایم داشت... تو می‌دانی که عشق من به خدا تا کجای وجودم را گرفته ... گویا قرار بود برای آشنایی با بحث و فلسفه حج و ... برایمان چیزهایی بیاید که برای ما نیامده بود... اما عشق ما به دیدار، فلسفه و بحث و جدل را نمی‌گنجد... می‌خواهم بیایم فقط برای عاشقی... بعد از آن جلسه باز هم باید صبر می‌کردیم و انتظار... آن روزها می‌دانستیم که سه ماه دیگر جشن عروسیمان است و هزار و یک کار نکرده... روز بعد از آن جلسه بود... بسم‌الله گفتم و مشخصات را زدم و چشمانم را بستم تا بگویی کی؟... آمد ... 4 اردیبهشت 88... اشک‌ها می‌آمد ... شور عجیبی داشتم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 1:28  توسط الناز معتمدی  | 

نامه سوم؛ تردید

سلام آقای من...!

آن روزها را به یاد داری... می‌دانستیم که دعوتمان کرده بودی... نه روی پس زدن از این دعوت را داشتیم و نه شرایط رفتن را... همان روزها بود که داشتیم به روز وصالمان فکر می‌کردیم... نمی‌دانستیم مصلحت بر رفتن است یا ماندن و انتظاری مجدد... نمی‌دانستیم یک ماه قبل از ازدواج آن هم با این همه تشریفات گاه کلافه‌کننده توانایی دیدار داریم یا نه... ماهی بیشتر برای تصمیم فرصت نداشتیم و امروز و فردا می‌کردیم... آماده کردن هزینه سفر در آن موقعيت چه کار رو به محالی بود... تو می‌دانی آن روزها چقدر سخت و گزنده بود...اما انگار، این بار هم تو آمدی دست ما را گرفتی و همچون کودکان گم شده در کوچه و خیابان به راه ‌بردی... اوایل دی ماه بود که روزی عزم جزم کردیم که صلاح و مصلحت جز دیدن روی مسجدت و خانه خدایمان نیست... همه چیز یاریمان کرد، بانک و دانشگاه و همه جا و همه کس... از همان روزها بود که همه در ازای کارهايشان فقط می‌خواستند که در خانه خدایمان یاد آنها هم باشیم... مقدمات سفر ناباورانه یک روزه تمام شد...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 14:48  توسط الناز معتمدی  | 

نامه دوم؛ یقین

سلام آقای من...!

آن روز می‌دانستم که دیر یا زود کسی پیغام می‌دهد که باید به زودی بار و اسباب را ببندیم و راهی شویم... به هیچ عنوان به این موضوع فکر نمی‌کردم که آدم‌های بسیاری در انتظار دیدنت هستند... فقط می‌دانستم که بایدی هست که تو را به زودی ببینم... چند روزی بود که در ذهنم مقدمات سفر می‌چیدم... می‌دانستم اول از همه به امید خبر می‌دهند... تلفن اول صبح او بی‌خبر از خبر بود... اما لحظه‌ای در دلم درنگی رخ نداد... انگار او هم می‌خواست بگوید خبری نشد ... اما... کوچکترین حرفی از قرعه به میان نیامد... من منتظر بودم ... اما تو محبوب دوست‌داشتنی مرا که پر از درد بودم و اشک در آن انتظار نگذاشتی... تلفن دوم... این بار هم امید بود... خوشحال بود... دعوت‌نامه‌مان را فرستاده بودی... پای تلفن دادی زدم که مامان باید راهی شویم به زودی زود...

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت 13:52  توسط الناز معتمدی  | 

نامه اول؛ خواهش

سلام آقای من...!

من رو به یاد داری... چند ماه پیش بود ... یادت هست...از همه جا و همه کس بریده شده بودم... احساس می‌کردم دیگر چیزی برای از دست دادن نداشتم... فقط خدایمان می‌داند که در چه حال نکبت‌باری بودم... زندگی برایم سخت شده بود... نفس کشیدن هم حتی... شب بود روی تختم دراز بودم... تلویزیون را روشن کردم و چشمم خورد به تصویری از سبزترین گنبد دنیا... دلم بالا آمد... انقدر دگرگونم کردی که ... آنها اشک نبود آنها وجودم بود که داشت از چشمانم بیرون می‌ریخت... زائرین مسجدت روی آن سنگ‌های سفید نشسته بودند و دعای کمیل می‌خواندند... همزمان با آنها خواندم و خواستم فقط خواستم اجازه دهی من هم روی آن سنگ‌ها بنشینم دعا بخوانم به گنبدت زل بزنم و دلم را ... وجودم را بیرون بریزم... خواستم بیایم نه برای خودم که خودت بهتر می‌دانی... فکر می‌کنم همان شب بود ... بله دقیقاً همان شب بود که از خدایمان خواستم اگر نعمت دیدن خانه‌اش و گنبد سبزت را به من دهد برای خودم هیچ چیز دیگری نخواهم ... خودم را هیچ کنم ... فقط در برابر یک خواسته‌ام ...

در میان همان گریه‌ و سنگینی چشمم به خواب رفتم و تا صبح خواب می‌دیدم که در گوشه‌ای از آن سنگ‌فرش‌ها نشسته‌ام و بی‌هیچ حرفی سکوت کرده‌ام و اشک‌ها می‌آيد...

فردای آن روز بود که بهتر از همیشه بودم و می‌دانستم که گویی به زودی مسافر خانه‌ خدایمان هستم...حکمت خدا من را به شگفت آورد...‌ آن روزها فقط گویا اسمی برای حج متأهلی دانشجویی نوشته شده بود و یا شاید نشده بود...از آن روزها جز آن عشق و شور چیزی یادم نیست...

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم فروردین 1388ساعت 13:8  توسط الناز معتمدی  | 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم فروردین 1388ساعت 15:9  توسط الناز معتمدی  |