نامه اول؛ خواهش
سلام آقای من...!
من رو به یاد داری... چند ماه پیش بود ... یادت هست...از همه جا و همه کس بریده شده بودم... احساس میکردم دیگر چیزی برای از دست دادن نداشتم... فقط خدایمان میداند که در چه حال نکبتباری بودم... زندگی برایم سخت شده بود... نفس کشیدن هم حتی... شب بود روی تختم دراز بودم... تلویزیون را روشن کردم و چشمم خورد به تصویری از سبزترین گنبد دنیا... دلم بالا آمد... انقدر دگرگونم کردی که ... آنها اشک نبود آنها وجودم بود که داشت از چشمانم بیرون میریخت... زائرین مسجدت روی آن سنگهای سفید نشسته بودند و دعای کمیل میخواندند... همزمان با آنها خواندم و خواستم فقط خواستم اجازه دهی من هم روی آن سنگها بنشینم دعا بخوانم به گنبدت زل بزنم و دلم را ... وجودم را بیرون بریزم... خواستم بیایم نه برای خودم که خودت بهتر میدانی... فکر میکنم همان شب بود ... بله دقیقاً همان شب بود که از خدایمان خواستم اگر نعمت دیدن خانهاش و گنبد سبزت را به من دهد برای خودم هیچ چیز دیگری نخواهم ... خودم را هیچ کنم ... فقط در برابر یک خواستهام ...
در میان همان گریه و سنگینی چشمم به خواب رفتم و تا صبح خواب میدیدم که در گوشهای از آن سنگفرشها نشستهام و بیهیچ حرفی سکوت کردهام و اشکها میآيد...
فردای آن روز بود که بهتر از همیشه بودم و میدانستم که گویی به زودی مسافر خانه خدایمان هستم...حکمت خدا من را به شگفت آورد... آن روزها فقط گویا اسمی برای حج متأهلی دانشجویی نوشته شده بود و یا شاید نشده بود...از آن روزها جز آن عشق و شور چیزی یادم نیست...
