تبليغاتX
سبزینه - نامه دوم؛ یقین

سبزینه

نامه هایم از سفر حج

نامه دوم؛ یقین

سلام آقای من...!

آن روز می‌دانستم که دیر یا زود کسی پیغام می‌دهد که باید به زودی بار و اسباب را ببندیم و راهی شویم... به هیچ عنوان به این موضوع فکر نمی‌کردم که آدم‌های بسیاری در انتظار دیدنت هستند... فقط می‌دانستم که بایدی هست که تو را به زودی ببینم... چند روزی بود که در ذهنم مقدمات سفر می‌چیدم... می‌دانستم اول از همه به امید خبر می‌دهند... تلفن اول صبح او بی‌خبر از خبر بود... اما لحظه‌ای در دلم درنگی رخ نداد... انگار او هم می‌خواست بگوید خبری نشد ... اما... کوچکترین حرفی از قرعه به میان نیامد... من منتظر بودم ... اما تو محبوب دوست‌داشتنی مرا که پر از درد بودم و اشک در آن انتظار نگذاشتی... تلفن دوم... این بار هم امید بود... خوشحال بود... دعوت‌نامه‌مان را فرستاده بودی... پای تلفن دادی زدم که مامان باید راهی شویم به زودی زود...

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت 13:52  توسط الناز معتمدی  |