نامه سوم؛ تردید
سلام آقای من...!
آن روزها را به یاد داری... میدانستیم که دعوتمان کرده بودی... نه روی پس زدن از این دعوت را داشتیم و نه شرایط رفتن را... همان روزها بود که داشتیم به روز وصالمان فکر میکردیم... نمیدانستیم مصلحت بر رفتن است یا ماندن و انتظاری مجدد... نمیدانستیم یک ماه قبل از ازدواج آن هم با این همه تشریفات گاه کلافهکننده توانایی دیدار داریم یا نه... ماهی بیشتر برای تصمیم فرصت نداشتیم و امروز و فردا میکردیم... آماده کردن هزینه سفر در آن موقعيت چه کار رو به محالی بود... تو میدانی آن روزها چقدر سخت و گزنده بود...اما انگار، این بار هم تو آمدی دست ما را گرفتی و همچون کودکان گم شده در کوچه و خیابان به راه بردی... اوایل دی ماه بود که روزی عزم جزم کردیم که صلاح و مصلحت جز دیدن روی مسجدت و خانه خدایمان نیست... همه چیز یاریمان کرد، بانک و دانشگاه و همه جا و همه کس... از همان روزها بود که همه در ازای کارهايشان فقط میخواستند که در خانه خدایمان یاد آنها هم باشیم... مقدمات سفر ناباورانه یک روزه تمام شد...
