تبليغاتX
سبزینه - نامه چهارم؛ شور

سبزینه

نامه هایم از سفر حج

نامه چهارم؛ شور

سلام آقای من...!

يادت هست چه شور بی مانندی داشتم؟... هر روز اولین جایی که در اين دنیای مجازی می‌دیدم سايت لبیک بود... یادت هست چه هیجان عجیبی بود؟... می‌خواستیم زودتر بدانیم کی راهی دیدارت هستیم... هر روز دلشوره و شور... می‌خواستم زودتر خدمتت بیایم و بخواهم برایم دم مسيحایی‌ات را بدمی... آن روزها نمی‌دانستم رویم می‌شود بین این همه آدم، بین این همه مشکل، حرفی از غم‌هایم پیشت بزنم... آن روزها هم سخت می‌گذشت ... حالا فهمیده‌ام گویی سختی با زندگی من عجین شده... به دست آوردن‌هایم زیاد است و از دست دادن‌هایم کم و گزنده ... طوری که دوست دارم همه دست‌آوردهایم را بدهم و از دست داده‌هایم را فقط اندکی به دست آورم... اما... امروز می‌دانم که درست روی خط حکمت خدایم اگر می‌دهد لطف است و رحمت و اگر نمی‌دهد و می‌گیرد بی‌شک آن هم رحمت است...

آن روزها آنقدر آمدیم و رفتیم تا روز اولین همایش عمومی معلوم شد... آنجا دخترها و پسرهای زیادی فقط و فقط به عشق تو و خدایمان دو به دو آمده بودند... آن روز بغضی عجیب راه گلویم را بسته بود...  حرف‌ها جنسی تازه برایم داشت... تو می‌دانی که عشق من به خدا تا کجای وجودم را گرفته ... گویا قرار بود برای آشنایی با بحث و فلسفه حج و ... برایمان چیزهایی بیاید که برای ما نیامده بود... اما عشق ما به دیدار، فلسفه و بحث و جدل را نمی‌گنجد... می‌خواهم بیایم فقط برای عاشقی... بعد از آن جلسه باز هم باید صبر می‌کردیم و انتظار... آن روزها می‌دانستیم که سه ماه دیگر جشن عروسیمان است و هزار و یک کار نکرده... روز بعد از آن جلسه بود... بسم‌الله گفتم و مشخصات را زدم و چشمانم را بستم تا بگویی کی؟... آمد ... 4 اردیبهشت 88... اشک‌ها می‌آمد ... شور عجیبی داشتم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 1:28  توسط الناز معتمدی  |